تبليغاتX
.

سب داز نسیزب بنا بسنیزی  شسهایز 
نوشته شده توسط نوه خانجون در ساعت 19:27 | لینک  | 

ص یلهلشص  صث یبثقا یغ 

نوشته شده توسط نوه خانجون در ساعت 19:26 | لینک  | 

dfsdدر ابتدای جاده ها ی سرگردانی ، کسی بود که نامش معجزه گر بود ! او شعارش این بود : خدا تنها کس بی کساست خوش به حال بی کسا ! اما من حرف هایش را باور نداشتم . من فکر می کردم افکارش بوی پوسیدگی می دهد فکر می کردم باید در راه رفت ، دید و شناخت . پس به راه افتادمو دستم را دستی کسه که دادم که میگفت : من ترا خواهم برد بر سر رود خروشان حیات  دیگر روز آغاز من رسیده بود .

گاه می اندیشم واقعا در سر سرزمین من هیچ کس نبود که محض لبخند ملكه احساس   ، سوژه ی قاصدک ها شود ؟!

من یا من در سکوت  ،  زمزمه ی قاصدک های بی خبر را می شنیدم . از شوق پا برهنه می دویدم رهنمون من تا نسیم خاک شیراز  ،  ستاره مشرقی بود . دوست داشتم کسی پیدا شود کسی که مثل هیچکس نیست تا به او بگویم من خودمم!  .

پس از آن با شبروان خيال  همسفر شدم  . نیروانا به من قدرت ادامه می داد  ،  با انسان های زیادی آشنا شدم با دختران ســپــیـــد بخــــت ی که دیروز دختر بابا.....امروز خانوم خونه بودند و شعارشان زندگی من و همسرم بود ! آنها Barayeham بودند .

در همان جا بود که دفترچه خاطرات احسان و باران را مزمزه کردم .

از آنجا رسیدم به ریاضی دانی که خاله شد او تاکید داشت life معادل زندگیست اما مگر زندگی اینقدر کوتاه می شود ؟!

من تا آن وقت نمی دانستم پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند!! و این را در جاده پر پیچ و خم زندگی ... فهمیدم

پس از طی کردن خیلی دور خیلی نزدیك  ،  برای اثبات نا هرزگی دلم  ،  فریاد زدم : می‌خواهم زندگی کنم .با

دستــــــ هایی به سوے خدا  چون  مارگزیده  ای که به خود می پیچد  ،  ناله می کردم و می گفتم  الــــــو خدا ؟ ناگهان آسمان قلب من   ،  سفید تا بی نهایت شد و من در آینه های بی پناه  چهره  عروس فصل برفي از دیار ِنخل و دریا را دیدم .

من پس از آن به دشتی رسیدم که در آن افكار افسار گسيخته ام چون دیوانه در مرکَب می راند و ...""لـــــکنتـ ــهاے مـ - ـن ""... پیاپی ساکتم می کرد من در این همه شگفتی و هم چنان مترسک آواره در پی کلاغ ها!... یادم از داستانهای یه ونوسی و یه مریخی که در آن ورجه وورجه های ذهنم اکنون را تداعی می کرد افتادم .

در دشت منجم ستاره های دور  ،  قصه های جورواجور زندگی را می گفت و می گفت دکترشانا گفته جوجه را آخر پاییز می شمارند !

گفتم باید بروم اما نارگول تلاش می کرد منصرفم کند ،  اول گفت اینجا گیاهی به نام godisnowhere داریم که شما به آن آیـــــــــــــــــــگل می گویید به او گفتم این چیزها برایم مهم نیست باید برم او در آخر گفت : پس دل نوشته های من را با خودت ببر ،  یادداشتهای شادی برایت خواهند بود تشکر کردم و رفتم ...

پس به کوهی رسیدم که وقتی بانویی هذیان می گوید به آنجا تبعید می شود . آنجا زمینش پوشیده از قند و شکر بود و هر قدم با هفت سیب اندازه گرفته می شد از زنی که روی کوه بود پرسیدم از کجا باید در حریم "سه گانی" بروم ؟! گفت : از هر طرف که دوست داری ! گفتم : چه طور ؟! گفت بیشتر هنر را در اینجا می یابید... کار سختی نیست فقط برو . اما گاه و بیگاه های دیوانه کننده ام رهایم نمی کرد باز گفتم : ماییــــم و می و مطرب و ایــــن کنج خراب کجا بروم ؟! گفت : ساکت  ،  مگر نمی بینی دارم ماه را با خدا معامله می کنم ؟! گفتم : ماه را ؟! پاسخ داد : تا یک متولد ماه تیر نباشی نمی توانی بفهمی ماه چقدر زیباست ...

و من اما بدون پاسخ از کنارش گذشتم سمت دیگر کوه بر عکس آن یکی از خاکستر گل ها آکنده بود .

خیلی نا امید شده بودم و از کوه پایین می آمدم بارون بارید و بعد دونه دونه برف انگار خوشبختی زیر پوست من روییده باشد اما از آنجایی که دنیای من بی ثبات بود باز دلم گرفت ...

وقتی به شهر ملکه خانم فانتزی رسیدم بانگ زدند که چاقالوها وارد می شوند ! من برای آن فانتزی ها چاق بودم ! در آنجا هم شبی ماندم . پرسیدم حالتان چه طور است ؟! گفتند مـا هـمه خـوبیـم ! و فقط کم مانده بود بگویند نقطه سر خط ... ، حس کردم برایشان غریبه ام پس باز به راه افتادم .

دیگر دلم خیلی گرفته بود ناگهان عابدی در راه مرا به موعظه خواند . به او گفتم دلنوشته های من را میخری ؟! نگاهی کرد و گفت این ها که همه ديوانه نامه اند به چه درد کسی می خورند ؟! نوشته باید از ترنگ دانایی بخروشد !

وقتی دیدم دیگر توشه سفر ندارم و او هم چرک نوشته هایم را نخرید با نهایت در ماندگی بر زمین نشستم و فریاد زدم و ناله کردم خدایاااااااااااا آنگاه که مرا در بر میگیری... مرا از این راه دور به خانه ام باز گردان ...

عابد گفت : چون نام خدا را بردی راه را نشانت می دهم . گفت : آنجا ....  و من راه انگشتش را آنقدر رفتم تا به انتهای بیراهه رسیدم .

در انتهای بیراهه کسی بود که لبخند می زد و می گفت : نگفتم حرفم را گوش کن ؟! نگفتم خدا تنها کس بی کساست ؟! و من گفتم خوش به حال بی کسا !!! اون همان معجزه گر بود ...

 

ای نور راه گم کرده من ، دومین سال روز زایشت در آینه ها ی خیال فرخنده باد ...

نوشته شده توسط نوه خانجون در ساعت 22:20 | لینک  |