dfsdدر ابتدای جاده ها ی سرگردانی ، کسی بود که نامش معجزه گر بود ! او شعارش این بود : خدا تنها کس بی کساست خوش به حال بی کسا ! اما من حرف هایش را باور نداشتم . من فکر می کردم افکارش بوی پوسیدگی می دهد فکر می کردم باید در راه رفت ، دید و شناخت . پس به راه افتادمو دستم را دستی کسه که دادم که میگفت : من ترا خواهم برد بر سر رود خروشان حیات دیگر روز آغاز من رسیده بود .
گاه می اندیشم واقعا در سر سرزمین من هیچ کس نبود که محض لبخند ملكه احساس ، سوژه ی قاصدک ها شود ؟!
من یا من در سکوت ، زمزمه ی قاصدک های بی خبر را می شنیدم . از شوق پا برهنه می دویدم رهنمون من تا نسیم خاک شیراز ، ستاره مشرقی بود . دوست داشتم کسی پیدا شود کسی که مثل هیچکس نیست تا به او بگویم من خودمم! .
پس از آن با شبروان خيال همسفر شدم . نیروانا به من قدرت ادامه می داد ، با انسان های زیادی آشنا شدم با دختران ســپــیـــد بخــــت ی که دیروز دختر بابا.....امروز خانوم خونه بودند و شعارشان زندگی من و همسرم بود ! آنها Barayeham بودند .
در همان جا بود که ✿دفترچه خاطرات احسان و باران ✿ را مزمزه کردم .
از آنجا رسیدم به ریاضی دانی که خاله شد او تاکید داشت life معادل زندگیست اما مگر زندگی اینقدر کوتاه می شود ؟!
من تا آن وقت نمی دانستم پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند!! و این را در جاده پر پیچ و خم زندگی ... فهمیدم
پس از طی کردن خیلی دور خیلی نزدیك ، برای اثبات نا هرزگی دلم ، فریاد زدم : میخواهم زندگی کنم .با
دستــــــ هایی به سوے خدا چون مارگزیده ای که به خود می پیچد ، ناله می کردم و می گفتم الــــــو خدا ؟ ناگهان آسمان قلب من ، سفید تا بی نهایت شد و من در آینه های بی پناه چهره عروس فصل برفي از دیار ِنخل و دریا را دیدم .
من پس از آن به دشتی رسیدم که در آن افكار افسار گسيخته ام چون دیوانه در مرکَب می راند و ...""لـــــکنتـ ــهاے مـ - ـن ""... پیاپی ساکتم می کرد من در این همه شگفتی و هم چنان مترسک آواره در پی کلاغ ها!... یادم از داستانهای یه ونوسی و یه مریخی که در آن ورجه وورجه های ذهنم اکنون را تداعی می کرد افتادم .
در دشت منجم ستاره های دور ، قصه های جورواجور زندگی را می گفت و می گفت دکترشانا گفته جوجه را آخر پاییز می شمارند !
گفتم باید بروم اما نارگول تلاش می کرد منصرفم کند ، اول گفت اینجا گیاهی به نام godisnowhere داریم که شما به آن آیـــــــــــــــــــگل می گویید به او گفتم این چیزها برایم مهم نیست باید برم او در آخر گفت : پس دل نوشته های من را با خودت ببر ، یادداشتهای شادی برایت خواهند بود تشکر کردم و رفتم ...
پس به کوهی رسیدم که وقتی بانویی هذیان می گوید به آنجا تبعید می شود . آنجا زمینش پوشیده از قند و شکر بود و هر قدم با هفت سیب اندازه گرفته می شد از زنی که روی کوه بود پرسیدم از کجا باید در حریم "سه گانی" بروم ؟! گفت : از هر طرف که دوست داری ! گفتم : چه طور ؟! گفت بیشتر هنر را در اینجا می یابید... کار سختی نیست فقط برو . اما گاه و بیگاه های دیوانه کننده ام رهایم نمی کرد باز گفتم : ماییــــم و می و مطرب و ایــــن کنج خراب کجا بروم ؟! گفت : ساکت ، مگر نمی بینی دارم ماه را با خدا معامله می کنم ؟! گفتم : ماه را ؟! پاسخ داد : تا یک متولد ماه تیر نباشی نمی توانی بفهمی ماه چقدر زیباست ...
و من اما بدون پاسخ از کنارش گذشتم سمت دیگر کوه بر عکس آن یکی از خاکستر گل ها آکنده بود .
خیلی نا امید شده بودم و از کوه پایین می آمدم بارون بارید و بعد دونه دونه برف انگار خوشبختی زیر پوست من روییده باشد اما از آنجایی که دنیای من بی ثبات بود باز دلم گرفت ...
وقتی به شهر ملکه ♥خانم فانتزی♥ رسیدم بانگ زدند که چاقالوها وارد می شوند ! من برای آن فانتزی ها چاق بودم ! در آنجا هم شبی ماندم . پرسیدم حالتان چه طور است ؟! گفتند مـا هـمه خـوبیـم ! و فقط کم مانده بود بگویند نقطه سر خط ... ، حس کردم برایشان غریبه ام پس باز به راه افتادم .
دیگر دلم خیلی گرفته بود ناگهان عابدی در راه مرا به موعظه خواند . به او گفتم دلنوشته های من را میخری ؟! نگاهی کرد و گفت این ها که همه ديوانه نامه اند به چه درد کسی می خورند ؟! نوشته باید از ترنگ دانایی بخروشد !
وقتی دیدم دیگر توشه سفر ندارم و او هم چرک نوشته هایم را نخرید با نهایت در ماندگی بر زمین نشستم و فریاد زدم و ناله کردم خدایاااااااااااا آنگاه که مرا در بر میگیری... مرا از این راه دور به خانه ام باز گردان ...
عابد گفت : چون نام خدا را بردی راه را نشانت می دهم . گفت : آنجا .... و من راه انگشتش را آنقدر رفتم تا به انتهای بیراهه رسیدم .
در انتهای بیراهه کسی بود که لبخند می زد و می گفت : نگفتم حرفم را گوش کن ؟! نگفتم خدا تنها کس بی کساست ؟! و من گفتم خوش به حال بی کسا !!! اون همان معجزه گر بود ...
ای نور راه گم کرده من ، دومین سال روز زایشت در آینه ها ی خیال فرخنده باد ...
